دیروز خاک، ساعتها گریه می کرد انگار باز دلتنگ بود...!
به هنگام شب باران به آرامی در گوش خاک ندا داد: چک چک چک چک...!
این ندا را همه حتی پدرم نیز شنید!!!
باران هیچ ترسی ندارد اما ابرها وادارش کرده بودند تا غرورش ریزش کند!!!
خاک جان گرفت، باران نیز آرام یافت...
.jpg)
نظرات شما عزیزان:
|